
از فكر احمقانه اي كه به سرش خطور كرده بود خندش گرفت و ليوان رو برداشت و
پر كرد و بعد يه نفس همه رو خورد.
دوباره صداي خانوم جون تو گوشش پيچيد
در هر صورت احتمال اينكه ليوان بر عكس روي زمين بيفته خيلي كمه چون ته ليوان سنگين تره
و بلا فاصله ياد كابوسهاي سه شب اخيرش افتاد
لرزيد و با سرعت به طرف اتاقش رفت تاريكي حاكم بر خونه باعث ميشد ترسش بيشتر شه
پريد توي اتاقش و در رو بست و به در تكيه كرد
ياد سه روز پيش افتاد كه توي اتوبان يه تصادف ديده بود كه يه جوون به طرز جنون آميزي خودشو پرت كرده بود
جلوي ماشينها و حسابي لت و پار شده بود
با خودش فكر كرد اوه يعني واسه همون يه صحنه تصادف اينجوري ترسيدم
ولي من اون صحنه رو پاك فراموش كرده بودم
ادامه دارد...
ادامه مطلب