hasibo
 
لطفا قبل از هر اقدامي حتما درباره وب رو مطالعه كنيد!!!

هنوز يه ساعت بود كه خوابم برده بود كه حس كردم سردم شد

بدون اينكه چشمامو باز كنم پتورو كشيدم روي خودم

ولي بي فايده بود سرما شديدتر ازين حرفا بود

سرما...........!!!

واي نه!!!

دستمو گذاشتم روي سينم

نبود... قرآنم نبود...

يه صداي خش دار گفت:(( نيست نه؟؟؟ با من در ميفتي آره؟؟؟))

چشمامو باز كردم

ولي بهم مهلت نداد

نشست روي قفسه سينم و با دستاي سردش گلومو محكم گرفت

گردنم داشت خورد ميشد و نفسم ديگه بالا نميومد

فهميده بودم كه بدجوري عصبانيه و چيزي كه عصبانيش كرده بود

كار من بود

من دست گذاشته بودم رو نقطه ي حساسش

آره نقطه ضعفش رو پيدا كرده بودم

پس در حالي كه رنگم داشت رو به كبودي مي رفت با دستم فقط روي تختمو لمس مي كردم

تا قرآن رو حدس ميزدم همون دور و بر افتاده باشه پيدا كنم

حس كردم ديگه كارم تمومه كه يهو يه جرقه فكري باعث شد نجات پيدا كنم

من فقط چند تا سوره ي كوتاه قرآن رو حفظ بودم ولي كلام خدا كوتاه و بلند نداره

پس در حالي كه نفسم به سختي در ميومد تمام توانم رو به كار گرفتم و شروع كردم

اول پناه بردم به خدا از شر شيطان رانده شده

صدام به سختي در ميومد ولي تونستم گفتم و بعد بسم الله الرحمن الرحيم

دستاش شل شد و حس كردم ازم فاصله گرفت

به سرفه افتادم (( واي خدا ممنونم به خاطر تك تك نفسهايي كه ميكشم))

ادامه دادم اول حمد و بعد توحيد

خب اينا اولين سوره هايي بود كه به ذهنم رسيد

اون موقع نماز نميخوندم ولي نماز خوندن رو توي بچگي يادم داده بودند

واسه همين اولين سوره هايي كه يادم اومد همينها بود و خوندمشون

بعد از تموم شدن اين دو تا سوره حس كردم اتاقم گرمتره

و يه صدايي از پشت پنجره شنيدم

سريع خودمو رسوندم پشت پنجره

بيرون باد ميومد و صداي فرياد اونو شنيدم

نعره زد و بعد...

يه سنگ كه به شيشه اتاقم خورد

شيشه با يه صداي وحشتناك توي اون سكوت شب ترك خورد ولي نريخت

بعد هم چندتا سنگ كوچيك تر كه با قدرت كمتري خوردند به شيشه

بعد از صداي شكستن شيشه متوجه شدم كه چراغهاي خونه روشن شدند

انگار همه از شنيدن صداي برخورد سنگ با شيشه بيدار شده بودند

ديگه برام مهم نبود حالا ديگه اون رفته بود

تازه داشتم يه نفس راحت ميكشيدم كه دوباره صداش رو شنيدم

:(( من دوباره ميام سراغت منتظر باش...))

از توي حياط فرياد ميزد

ولي صداش كم و كم تر شد

آخراشو ديگه نشنيدم چي گفت

همون موقع بابا با سرعت در اتاقمو باز كرد

((چي شد؟؟؟))

با لبخند رضايتي كه روي صورتم بود جواب دادم:(( نميدونم))

بلند شدم رفتم طرفش و خودمو انداختم توي بغلش

باباي بيچارم داشت شاخ در مياورد

با تعجب پرسيد:(( چيه ترسيدي؟))

-آره بابا جون خيلي

****************************

هنوز هم زمستونها از سرماي هوا ميترسم

خيلي مي ترسم و با كوچكترين سرمايي ميلرزم

الانم داره برف مياد اوه پسر سرده خيلي سرده



پايان


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۱ توسط hasibo

تو راه برگشت به خونه رو كرد به آسمون

هوا داشت تاريك ميشد

زير لب گفت:(( داره شب ميشه حواست هست؟

قول ندادي امشب تمومش كني؟ خودت رو خلاص كن!))

ولي نميدونست چه جوري بايد به كسي بگه!

اصلا كسي حرفش رو باور نميكرد

فكر كرد:(( خودم تنهايي بايد از پسش بر بيام))

به خونه كه رسيد مستقيم رفت سراغ يه قرآنه كوچيك

آورد توي اتاقش و در رو بست

قرآن رو گذاشت زير بالش

در حالي كه يه لبخند حاصل از رضايت روي صورتش بود گفت:(( حالا اگه ميتوني بيا سراغم))



وقت خواب بود با ترس و اضطراب رفت روي تخت دراز كشيد

قرآن رو از زير بالش در آورد و گذاشت روي سينش

و آروم گفت :(( خدايا خودت كمكم كن))

چشماش رو بست و چند دقيقه طول نكشيد كه خوابش برد

***************************************
شانس كه نداشتم

بابا كه اين روزها حركات و رفتارم رو زير نظر داشت

حدود يه ساعت بعد از اينكه خوابم برده بود

اومده بود توي اتاقم تا ببينه اگه بيدارم باهام صحبت كنه

وقتي ميبينه خوابم برده قرآن رو از روي سينه ام بر ميداره ميره بيرون

حالا من موندم و يه اتاق و اون موجود شيطاني


ادامه دارد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ توسط hasibo

هر روزي كه مي گذشت احساس ميكرد بيشتر تحقير ميشه

غيبت ها و سر كار گذاشتنهاي اون موجود شيطاني واقعا عذابش ميداد

ولي براي خواب طوري بهش عادت كرده بود كه بدون اون خوابش نمي برد

يه روز صبح از خواب بيدار شد و از اتاق رفت بيرون

-به به چه عجب ما شمارو ديديم چشممون روشن شد

معلوم هست تو چته؟ از صبح تا شب تو خودتي

از راه مياي ميري تو اتاق و ما ديگه نميبينيمت

مشكلي پيش اومده؟ كمك نمي خواي؟

با بي تفاوتي جواب داد:(( نه مامان من خوبم فقط خستم))

و رفت صورتشو بشوره

به حرفاي مامان فكر كرد

-واقعا؟؟؟ چم شده چقدر كسل و افسردم!!!

شبها كه خوب مي خوابم پس چرا خستگيم بر طرف نميشه؟؟؟

توي آيينه به صورت خودش خيره شد

ولي خودشو نميشناخت

چهرش همون چهره بود ولي اثري از زندگي توش نميديد

بيشتر دقت كرد تا يه گوشه اي از چهره اش بتونه خودش رو پيدا كنه

-آهان پيدات كردم رفيق اونجايي

توي عمق نگاهش يه لحظه حس كرد خودشو ميبينه

و گوشه اي از حس زندگي رو توي چشماش ديد

ولي با اينكه لبخند به لب داشت چشماش شاد نبود

*************************************

خودمو احساس كردم كه از عمق نگاهم كه واضح ترين راه به قلبمه

دارم با تمام وجود كمك مي خوام

انگار تو قلب خودم گير كرده بودم

يه كم كه بيشتر دقت كردم ديدم چهرم آروم آروم داره واسم آشناتر ميشه

حالا توي آيينه خودمو ميشناختم

هنوزم چهرم واسم غريبه بود ولي چشمام رو شناختم

يه لحظه احساس كردم جسمم تسخير شده و روحم توش زندانيه

اما كي جسمم رو تسخير كرده بود؟؟؟

آره كار خودشه

حالا ديگه به وضوح صداي هق هق روحم رو كه از توي قلبم به گوشم ميرسيد رو ميشنيدم

((همش تقصير اونه من روحم رو بيشتر لازم دارم

امشب بايد از دستش خلاص شم))
*************************************
موقع اذان مغرب رفت جلو مسجد و منتظر موند تا نماز تموم شه

يه نيرويي مانعش ميشد كه وارد مسجد شه

تا همون جلوي در رو هم به زور خودش رو كشونده بود

موقع اومدم حس ميكرد دو تا وزنه ي خيلي سنگين به پاهاش آويزونه

قدمهاش رو به زور بر ميداشت

هر لحظه حس ميكرد يه نيرويي داره منصرفش ميكنه

يه نيرويي مجبورش ميكرد برگرده خونه

و در نهايت هم موفق شد


ادامه دارد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۱ توسط hasibo

شب از نيمه گذشته بود و نمي تونست بخوابه

توي تخت خوابش دراز كشيده بود و چشماشو فشار ميداد كه خوابش ببره ولي بي فايده بود

يه لحظه احساس سرما كرد پتو رو كشيد روي خودش ولي يه دفعه با خوشحالي از جاش پريد

((سلام اومدي؟))

-بله اينجام درست رو به روتم

از شوقه بيش از اندازش براي حضور اون خجالت كشيد و سعي كرد بي تفاوت تر ادامه بده

(( خوبه چون من باهات كارداشتم و مي خواستم بگم من از طرز رفتارت خوشم نمياد

از اينكه سر كارم ميزاري و ميري و وقتي كارت دارم پيدات نيست

و در ضمن دوستي اي با يه دست دادن خشك و خالي شروع شه خيلي احمقانه اس

حالا هم برو مي خوام بخوابم))

صدا با لحن تمسخر آميزي جواب داد:(( بدون من خوابت مي بره؟))

-بله داشتم ميخوابيدم كه مزاحم شدي

اصلا من بهت اعتماد ندارم

اينكه چيزي درباره خودت بهم نميگي

خيلي مشكوكه من نميخوام باهات رفيق باشم))

صدا خشن تر از قبل جواب داد:(( پشيمون ميشي))

پسر اضافه كرد:((و در ضمن شايد احمقانه به نظر بياد ولي من فكر ميكنم تو بايد از شياطين باشي))

صداي خنده ي وحشتناك و گوش خراشي فضاي اتاقش رو پر كرد

گوشاش رو گرفت اين صدا واقعا آزارش مي داد

بعد از كمي مكث صدا گفت:

(( اگه انقدر باهوشي بايد بدوني كه اين طرز حرف زدنت با من عاقبت خوبي نداره))

با صدايي كه از ترس ميلرزيد گفت:(( پس تو واقعا شيطاني؟؟؟))

-به نفعته كه باهام راه بياي وگرنه بد مي بيني

ترسيده بود و از ترس مي لرزيد تهديدهاي شيطان بد جوري ترسونده بودش

همين ترسش بود كه باعث شد نتونه درست فكر كنه و تصميم بگيره

يه جورايي مجبور بود كه رفاقتش! رو ادامه بده


ادامه دارد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۱ توسط hasibo


يه صداي خش دار از پشت سرش گفت:(( احمق تو نميتوني منو ببيني!))

سرش رو برگردوند به طرف صدا همونطور كه انتظار داشت چيزي اونجا نبود

با خوشحالي گفت:(( هي معلوم هست يهو كجا غيبت زد؟))

- من تمام شب رو كنارت بودم تا مطمئن شم راحت خوابيدي حالا خواب ديشبت چطور بود؟؟؟

-واي پسر معركه بود هيچوقت انقدر راحت نخوابيده بودم تو واقعا معركه اي

من از صبحه منتظرتم يه لحظه فكر كردم اين گربه هه......

برگشت به سمت گربه و حرفش نا تموم موند

((پس گربه هه كو؟؟؟))

صدا سريع پاسخ داد:(( ولش كن برو تو خونه باهات كار  دارم))

كليد رو تو قفل چرخوند و وارد خونه شد

و مستقيم رفت تو اتاقش و در رو بست

پرسيد:(( خب باهام چيكار داشتي؟))

چند لحظه منتظر موند و دوباره با ترديد گفت:(( كجايي؟؟؟ نگفتي چيكار داري؟؟؟))

جوابي نشنيد. متوجه دماي اتاقش شد گرم بود ((پس الان اينجا نيست))

دويد به سمت بيرون درو باز كرد و تو كوچه سرك كشيد كسي نبود

آروم گفت:(( هي چرا نيومدي تو؟؟؟))

جوابي نشنيد. كلافه و عصبي بود. بازم احساس حقارت مي كرد

و ازين كه سر كار مونده بود حسابي كفري شده بود.

بعد از كلي فحش و ناسزاي زير لب تصميم گرفت بي خيالش بشه

و اگه دوباره برگشت اين دفعه كاراش و لحن حرف زدنش رو تلافي كنه


ادامه دارد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۱ توسط hasibo

چشماش رو آروم باز كرد صبح شده بود

با عجله به ساعت نگاه كرد:(( اوه نه ظهر شده))

و ياد اتفاقات ديشب افتاد

قبل از اينكه بي خوابي ها بيان سراغش هم خوابي به راحتيه ديشب نداشت

آروم گفت:(( هي تو كجايي؟ موجود مرموز با توام جواب بده... خوابي؟))

روي تخت رو لمس كرد تا پيداش كنه ولي نبود

بلند شد و دور تا دور اتاقش رو گشت

نه! خبري ازش نبود آروم زمزمه كرد:(( نه دما بالاتر ازونه كه اينجا باشي!))

در اتاق رو باز كرد و رفت بيرون

-به به ساعت خواب سابقه نداشت انقدر بخوابي!

در حالي كه به سمت دستشويي ميرفت گفت:(( خيلي سنگين خوابيده بودم))

بعد از خوردن يه صبحانه ي سريع از خونه زد بيرون

و به سمت دانشگاه رفت

ساعت اول رو رفت سر كلاس متوجه ورود استاد شد

و بعد فقط فهميد كه استاد با يه خسته نباشيد از كلاس خارج شد

تازه به خودش اومد و فهميد هيچي از حرفاي استاد رو نفهميده

اينجوري سر كلاس نشستن واقعا بي فايده بود

از دانشگاه زد بيرون و بقيه كلاسارو بي خيال شد

تمام مسير رو تا خونه پياده رفت و فكر كرد

رسيد دم در خونه كليدش رو در آورد تا در رو باز كنه

ولي قبلش سرش رو چرخوند تا توي كوچه رو ورانداز كنه

كه يه گربه ي سياه رو ديد كه دو قدم اونورتر نشسته بود و درست زل زده بود توي چشماش

با اخم بهش نگاه كرد و رفت به طرفش ولي گربه هيچ عكس العملي نشون نداد

با پا بهش ضربه زد و گربه فقط با خرخر يه قدم دورتر شد و دوباره نشست

بازم رفت به طرفش ولي اينبار نشست كنارش و دستش رو به طرفش دراز كرد

لمسش كرد سرد بود خيلي سرد

آروم و با ذوق گفت:(( هي خودتي؟؟؟))


ادامه دارد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۱ توسط hasibo

از لحنش خوشش نميومد حالت حرف زدنش توي تمام مدت مكالمه لحن سرزنش آميز و مغروري داشت

حس مي كرد داره بهش دستور ميده براي همين جواب داد:

(( من اول بايد بدوني تو كي هستي؟ اسمت چيه؟و چه كاري ازم ميخواي؟

اصلا چرا مي خواي كمكم كني؟ من كه از كسي كمك نخواستم!!!.... فكر مي كني ...))

صدا حرفش رو قطع كرد:(( هي هي آروم... اگه ميخواي اين مشكل بي خوابيت تا آخره عمرت باهات نمونه

اول بايد ياد بگيري كه من اينجا دستور ميدم و من سوال مي پرسم نه تو!))

جا خورد انتظار همچين رفتاري رو نداشت

حتي نمي دونست چه جوابي بايد بده

ترسش بيشتر شده بود حالا ديگه به وضوح ميلرزيد

صد ا گفت:(( اينجوري نلرز...!))

سعي كرد خودش رو جمع و جور كنه

و بعد با يه لحن متواعضانه پرسيد:(( خب من چي بايد صدات كنم؟))

صدا آروم گفت:(( به موقعش بهت ميگم فعلا هر وقت دلم بخواد ميام

و لزومي نداره تو مدتي كه پيشت هستم صدام كني

اگه يه موقعي خواستم اين امكان رو بهت بدم كه تو منو احضار كني

اسمم رو بهت ميگم اسمم براي اون موقع لازمت ميشه!))

ازين حرف اون موجود ناشناخته ي مرموز خوشش نيومد

احساس مي كرد هر لحظه داره تحقيرش ميكنه

صدا ادامه داد:(( خب حالا براي اينكه انقدر ازم متنفر نباشي و نترسي بهتره بخوابي

تا بهت نشون بدم امشبت با همه شبات فرق ميكنه))

با ترديد جواب داد:(( فكر نميكنم دلم بخواد بخوابم چون فايده اي نداره فقط سردردم بيشتر ميشه

حد اكثر نيم ساعت مي تونم بخوابم دوباره از خواب ميپرم!))

صدا آروم تر و ملايمتر جواب داد:(( نترس من براي همين اينجام))

و ادامه داد:(( برو بخواب))

آروم و با ترديد روي تخت دراز كشيد

سردش شد سرما خيلي شديد شد

گفت:(( ميتونم بپرسم الان كجايي؟؟؟))

صدا جواب داد:(( دقيقا كنار تو روي تختت دراز كشيدم فكر ميكردم متوجه بشي!))

جواب داد:(( اوه بله از سرماي زيادتون مشخص بود))

صدا خشن تر جواب داد:(( بسه ديگه چشماتو ببند))

با بي ميليه تمام چشماش رو بست

ادامه دارد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه ۹ دی ۱۳۹۱ توسط hasibo

چيزي نمي ديد ولي به وضوح حسش مي كرد

صدا دوباره گفت:(( تو الان به من دست دادي! ما الان رفيقيم,نه؟))

جا خورد به نظرش خيلي حرف احمقانه اي ميومد

نه ميديدش نه ميشناختش ولي واقعا دربارش كنجكاو بود

با ترديد جواب داد:(( خب فكر كنم يه جورايي حق با تو باشه))

 پرسيد:((تو دقيقا چي هستي؟؟؟))

-فكر ميكني مهمه؟؟؟

-خب دوس دارم بدونم با چي دارم حرف ميزنم!

-منم يكي مثل تو فقط فرقم اينه كه ديده نميشم

و اگه اشتباه نكنم تو يه مشكلي داري نه؟

يه كم فكر كرد و بعد گفت:(( منظورت چه جور مشكليه؟؟؟))

 صدا در جوابش گفت:(( اوه پسره احمق واقعا كه خيلي...))

بعد از چند لحظه ادامه داد:(( خب ببينم تو چرا الان بيداري؟))

-خب كابوس ديدم بيدار شدم

صدا ادامه داد:(( چه جور كابوسي؟))

-خب راستش وقتي بيدار ميشم اصلا يادم نمياد

كه چي باعثه ترسيدنم توي خواب شده كه اينجوري از خواب پريدم

-منظور منم همين مشكلت بود كله پوك

من اينجام تا كمكت كنم ازين مشكل كزايي خلاص شي

پسر بعد از كمي مكث گفت:(( چه جوري ميخواي كمكم كني؟))

صدا بلافاصله و با لحني خشن گفت:(( اون ديگه به خودم مربوطه... تو فقط كاري كه ميگم انجام ميدي))


ادامه دارد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۶ دی ۱۳۹۱ توسط hasibo

با وحشت برگشت هيچكس توي اتاقش نبود

شده بود كه گاهي اوقات يه صدايي مي شنيد كه صداش مي كرد

و هر چي مي گشت پيداش نمي كرد ولي هميشه اسم خودشو مي شنيد كه صداش مي كنن

صدا دوباره گفت:(( نترس چون نميتوني منو ببيني دليلي نداره بترسي من بهت آسيبي نمي رسونم))

-عوضي... بيدار شو... بيدار شو... من دوباره دارم كابوس مي بينم...

-هيس... سر و صدا راه ننداز تو بيداري و صدات ممكنه بقيه رو هم بيدار كنه

-تو كي هستي جرئت داري بيا بيرون و خودتو نشون بده كجا قايم شدي؟

-گفتم كه تو نميتوني منو ببيني من درست رو به روتم

شروع كرد به گشتن گوشه و كنار اتاق تا صاحب صدارو پيدا كنه

صدا دوباره گفت:(( منو نميبيني ولي ميتوني حسم كني تا مطمئن شي كه هستم!))

سر جاش ميخكوب شد

-برگرد روي تختت...!

برگشت و لبه ي تخت نشست

-خيلي خوب حالا دستت رو دراز كن

چند لحظه مكث كرد تا يه كم فكر كنه به دماي اتاق دقت كرد حالا يه مقدار گرمتر از قبل به نظر ميومد

يه جور حس ترس همراه با كنجكاوي داشت ولي حس كنجكاويش بر ترسش غلبه كرد

بعد از يه مكث طولاني با ترس دستشو آورد جلو

بعد از چند ثانيه كف دستش سرد شد

يه جسم سرد با كف دستش برخورد كرد انقدر سرد بود كه دستش رو عقب كشيد

ولي حس فضوليش دوباره گل كرد و دستش رو كه تا نصفه عقب كشيده بود دوباره برگردوند

- واي تو چقدر سردي...!


ادامه دارد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۱ توسط hasibo

يه لحظه فكر كرد نه اين احمقانس كه حتي به همچين خرافاتي فكر كنم

يه كم حالش بهتر شد و از اون افكار بيرون اومد تازه متوجه دماي اتاقش شد

اوووووووووووو چقدر سرده

از پنجره بيرون رو نگاه كرد انقدر سرد بود كه انتظار داشت برف اومده باشه

ولي خبري از برف نبود آسمون هم صافه صاف بود

روشو برگردوند و به دور و بر اتاق نگاه كرد تا منبع سرمارو پيدا كنه

فك كرد حتما يكي گرمش شده كولرو روشن كرده

پاشد بره خاموشش كنه كه يه دفعه واستاد

برگشت به سمت پنجره

كدوم احمقي نصف شب اومده تو اتاقمو پرده ها رو جمع كرده؟

من آخره شب پرده ها رو كشيده بودم

اومد دوباره پرده ها و ببنده كه چشمش افتاد به گربه سياه لبه ي ديوار

هنوز همونجا بود و مستقيم تو چشماش زل زده بود

به گربه خيره شده بود كه يه صداي خشدار از پشت سر صداش كرد:(( فرزنده آدم...))


ادامه دارد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۱ توسط hasibo

از افكار احمقانه چند لحظه پيشش توي آشپزخونه دوباره لبخند كمرنگي اومد روي لبش

با همون لبخند به سمت تخت خواب رفت نزديك تخت شده بود و مي خواست خودشو پرت كنه روي اون كه

يه دفعه يه صدا از توي حياط لبخندشو محو كرد

_هوووووووو

رفت سمت پنجره و آروم گوشه پرده رو كنار زد

توي حياط چيزي نبود فقط يه لحظه حس كرد يه نور سبز ديده ولي سريع محو شد

دقيق تر نگاه كرد يه گربه ي سياه لبه ي ديوار

گربه درست زل زده بود توي چشماش

دوباره لبخند زد گوشه ي پرده رو رها كرد و چرخيد تا برگرده توي تخت خواب

وقتي برگشت حس كرد از مركز اتاقش سرما توي صورتش مي خوره

بي خيال همه توهماتش شد و سريع برگشت توي تخت پتو رو كشيد روي صورتش و گفت:

چند شبه درست نخوابيدي پسر حسابي خيالاتي شدي

چند لحظه بيشتر طول نكشيد خوابش برد

دوباره از خواب پريد

اه لعنتي چه مرگمه؟

اون از دو شب قبل كه تا صبح بيدار موندم اينم از امشب كه تونستم بخوابمو باز هم كابوسه لعنتي

دوباره ياد اون تصادف افتاد

راننده ماشيني كه با اون پسر تصادف كرده بود زار ميزد كه

به خدا خودشو پرت كرد جلوي ماشينم يه دفعه ظاهر شد نديدمش

دوباره حرفاي خانوم جون از مغزش گذشت:

(( يه گناه ميتونه اونهارو به آدمها نزديكتر كنه يه قتل يا يه خودكشي...))


ادامه دارد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳ دی ۱۳۹۱ توسط hasibo

از فكر احمقانه اي كه به سرش خطور كرده بود خندش گرفت و ليوان رو برداشت و

پر كرد و بعد يه نفس همه رو خورد.

دوباره صداي خانوم جون تو گوشش پيچيد

در هر صورت احتمال اينكه ليوان بر عكس روي زمين بيفته خيلي كمه چون ته ليوان سنگين تره

و بلا فاصله ياد كابوسهاي سه شب اخيرش افتاد

لرزيد و با سرعت به طرف اتاقش رفت تاريكي حاكم بر خونه باعث ميشد ترسش بيشتر شه

پريد توي اتاقش و در رو بست و به در تكيه كرد

ياد سه روز پيش افتاد كه توي اتوبان يه تصادف ديده بود كه يه جوون به طرز جنون آميزي خودشو پرت كرده بود

جلوي ماشينها و حسابي لت و پار شده بود

با خودش فكر كرد اوه يعني واسه همون يه صحنه تصادف اينجوري ترسيدم

ولي من اون صحنه رو پاك فراموش كرده بودم


ادامه دارد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه ۲ دی ۱۳۹۱ توسط hasibo

سراسيمه از خواب پريد. نشست و پاهاشو از لبه ي تخت پايين انداخت.

كلافه دست كشيد روي موهاش

پنجه هاي دو تا دستشو توي موهاش فرو كرد و شقيقه هاشو فشار داد

اين سومين شب بود كه كابوس ميديد و از خواب مي پريد.

با خودش فكر كرد امشبم ديگه خوابم نمي بره.

يه كم فك كرد توي اين سه شب پر خوري نكرده بود

بلند شد و رفت توي آشپزخونه تا يه ليوان آب بخوره

در يخچال رو باز كرد نور يخچال صورتشو روشن كرد

پارچ آب رو از توي يخچال بيرون آورد و گذاشت روي ميز ناهار خوري

بعد يه ليوان برداشت و برگشت به طرف ميز

با دست ديگه پارچ رو برداشت تا آب رو بريزه توي ليوان اما ليوان از دستش سر خورد و

افتاد روي ميز چون فاصله كم بود چيزيش نشد

ولي حالت قرار گرفتن ليوان توجهشو جلب كرد

ليوان وارونه روي ميز افتاده بود طوري كه ته ليوان رو به سقف بود و لبه اش روي ميز...

يه لحظه ياد حرف خانوم جون افتاد كه مي گفت

:(( وقتي اونا نزديك ميشن همه چيز وارونه ميشه))


ادامه دارد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ توسط hasibo
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک