
هنوز يه ساعت بود كه خوابم برده بود كه حس كردم سردم شد
بدون اينكه چشمامو باز كنم پتورو كشيدم روي خودمولي بي فايده بود سرما شديدتر ازين حرفا بود
سرما...........!!!واي نه!!!
دستمو گذاشتم روي سينمنبود... قرآنم نبود...
يه صداي خش دار گفت:(( نيست نه؟؟؟ با من در ميفتي آره؟؟؟))
چشمامو باز كردمولي بهم مهلت نداد
نشست روي قفسه سينم و با دستاي سردش گلومو محكم گرفتگردنم داشت خورد ميشد و نفسم ديگه بالا نميومد
فهميده بودم كه بدجوري عصبانيه و چيزي كه عصبانيش كرده بودكار من بود
من دست گذاشته بودم رو نقطه ي حساسشآره نقطه ضعفش رو پيدا كرده بودم
پس در حالي كه رنگم داشت رو به كبودي مي رفت با دستم فقط روي تختمو لمس مي كردمتا قرآن رو حدس ميزدم همون دور و بر افتاده باشه پيدا كنم
حس كردم ديگه كارم تمومه كه يهو يه جرقه فكري باعث شد نجات پيدا كنممن فقط چند تا سوره ي كوتاه قرآن رو حفظ بودم ولي كلام خدا كوتاه و بلند نداره
پس در حالي كه نفسم به سختي در ميومد تمام توانم رو به كار گرفتم و شروع كردماول پناه بردم به خدا از شر شيطان رانده شده
صدام به سختي در ميومد ولي تونستم گفتم و بعد بسم الله الرحمن الرحيمدستاش شل شد و حس كردم ازم فاصله گرفت
به سرفه افتادم (( واي خدا ممنونم به خاطر تك تك نفسهايي كه ميكشم))ادامه دادم اول حمد و بعد توحيد
خب اينا اولين سوره هايي بود كه به ذهنم رسيداون موقع نماز نميخوندم ولي نماز خوندن رو توي بچگي يادم داده بودند
واسه همين اولين سوره هايي كه يادم اومد همينها بود و خوندمشونبعد از تموم شدن اين دو تا سوره حس كردم اتاقم گرمتره
و يه صدايي از پشت پنجره شنيدمسريع خودمو رسوندم پشت پنجره
بيرون باد ميومد و صداي فرياد اونو شنيدمنعره زد و بعد...
يه سنگ كه به شيشه اتاقم خوردشيشه با يه صداي وحشتناك توي اون سكوت شب ترك خورد ولي نريخت
بعد هم چندتا سنگ كوچيك تر كه با قدرت كمتري خوردند به شيشه
بعد از صداي شكستن شيشه متوجه شدم كه چراغهاي خونه روشن شدندانگار همه از شنيدن صداي برخورد سنگ با شيشه بيدار شده بودند
ديگه برام مهم نبود حالا ديگه اون رفته بود
تازه داشتم يه نفس راحت ميكشيدم كه دوباره صداش رو شنيدم
:(( من دوباره ميام سراغت منتظر باش...))
از توي حياط فرياد ميزد
ولي صداش كم و كم تر شد
آخراشو ديگه نشنيدم چي گفت
همون موقع بابا با سرعت در اتاقمو باز كرد
((چي شد؟؟؟))
با لبخند رضايتي كه روي صورتم بود جواب دادم:(( نميدونم))
بلند شدم رفتم طرفش و خودمو انداختم توي بغلش
باباي بيچارم داشت شاخ در مياورد
با تعجب پرسيد:(( چيه ترسيدي؟))
-آره بابا جون خيلي
****************************
هنوز هم زمستونها از سرماي هوا ميترسم
خيلي مي ترسم و با كوچكترين سرمايي ميلرزم
الانم داره برف مياد اوه پسر سرده خيلي سرده
پايان
ادامه مطلب





