
تو راه برگشت به خونه رو كرد به آسمون
هوا داشت تاريك ميشدزير لب گفت:(( داره شب ميشه حواست هست؟
قول ندادي امشب تمومش كني؟ خودت رو خلاص كن!))ولي نميدونست چه جوري بايد به كسي بگه!
اصلا كسي حرفش رو باور نميكردفكر كرد:(( خودم تنهايي بايد از پسش بر بيام))
به خونه كه رسيد مستقيم رفت سراغ يه قرآنه كوچيكآورد توي اتاقش و در رو بست
قرآن رو گذاشت زير بالشدر حالي كه يه لبخند حاصل از رضايت روي صورتش بود گفت:(( حالا اگه ميتوني بيا سراغم))
قرآن رو از زير بالش در آورد و گذاشت روي سينش
و آروم گفت :(( خدايا خودت كمكم كن))چشماش رو بست و چند دقيقه طول نكشيد كه خوابش برد
***************************************شانس كه نداشتم
بابا كه اين روزها حركات و رفتارم رو زير نظر داشت
حدود يه ساعت بعد از اينكه خوابم برده بوداومده بود توي اتاقم تا ببينه اگه بيدارم باهام صحبت كنه
وقتي ميبينه خوابم برده قرآن رو از روي سينه ام بر ميداره ميره بيرونحالا من موندم و يه اتاق و اون موجود شيطاني
ادامه دارد...
ادامه مطلب