hasibo
 
لطفا قبل از هر اقدامي حتما درباره وب رو مطالعه كنيد!!!

تو راه برگشت به خونه رو كرد به آسمون

هوا داشت تاريك ميشد

زير لب گفت:(( داره شب ميشه حواست هست؟

قول ندادي امشب تمومش كني؟ خودت رو خلاص كن!))

ولي نميدونست چه جوري بايد به كسي بگه!

اصلا كسي حرفش رو باور نميكرد

فكر كرد:(( خودم تنهايي بايد از پسش بر بيام))

به خونه كه رسيد مستقيم رفت سراغ يه قرآنه كوچيك

آورد توي اتاقش و در رو بست

قرآن رو گذاشت زير بالش

در حالي كه يه لبخند حاصل از رضايت روي صورتش بود گفت:(( حالا اگه ميتوني بيا سراغم))



وقت خواب بود با ترس و اضطراب رفت روي تخت دراز كشيد

قرآن رو از زير بالش در آورد و گذاشت روي سينش

و آروم گفت :(( خدايا خودت كمكم كن))

چشماش رو بست و چند دقيقه طول نكشيد كه خوابش برد

***************************************
شانس كه نداشتم

بابا كه اين روزها حركات و رفتارم رو زير نظر داشت

حدود يه ساعت بعد از اينكه خوابم برده بود

اومده بود توي اتاقم تا ببينه اگه بيدارم باهام صحبت كنه

وقتي ميبينه خوابم برده قرآن رو از روي سينه ام بر ميداره ميره بيرون

حالا من موندم و يه اتاق و اون موجود شيطاني


ادامه دارد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ توسط hasibo
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک