hasibo
 
لطفا قبل از هر اقدامي حتما درباره وب رو مطالعه كنيد!!!

هر روزي كه مي گذشت احساس ميكرد بيشتر تحقير ميشه

غيبت ها و سر كار گذاشتنهاي اون موجود شيطاني واقعا عذابش ميداد

ولي براي خواب طوري بهش عادت كرده بود كه بدون اون خوابش نمي برد

يه روز صبح از خواب بيدار شد و از اتاق رفت بيرون

-به به چه عجب ما شمارو ديديم چشممون روشن شد

معلوم هست تو چته؟ از صبح تا شب تو خودتي

از راه مياي ميري تو اتاق و ما ديگه نميبينيمت

مشكلي پيش اومده؟ كمك نمي خواي؟

با بي تفاوتي جواب داد:(( نه مامان من خوبم فقط خستم))

و رفت صورتشو بشوره

به حرفاي مامان فكر كرد

-واقعا؟؟؟ چم شده چقدر كسل و افسردم!!!

شبها كه خوب مي خوابم پس چرا خستگيم بر طرف نميشه؟؟؟

توي آيينه به صورت خودش خيره شد

ولي خودشو نميشناخت

چهرش همون چهره بود ولي اثري از زندگي توش نميديد

بيشتر دقت كرد تا يه گوشه اي از چهره اش بتونه خودش رو پيدا كنه

-آهان پيدات كردم رفيق اونجايي

توي عمق نگاهش يه لحظه حس كرد خودشو ميبينه

و گوشه اي از حس زندگي رو توي چشماش ديد

ولي با اينكه لبخند به لب داشت چشماش شاد نبود

*************************************

خودمو احساس كردم كه از عمق نگاهم كه واضح ترين راه به قلبمه

دارم با تمام وجود كمك مي خوام

انگار تو قلب خودم گير كرده بودم

يه كم كه بيشتر دقت كردم ديدم چهرم آروم آروم داره واسم آشناتر ميشه

حالا توي آيينه خودمو ميشناختم

هنوزم چهرم واسم غريبه بود ولي چشمام رو شناختم

يه لحظه احساس كردم جسمم تسخير شده و روحم توش زندانيه

اما كي جسمم رو تسخير كرده بود؟؟؟

آره كار خودشه

حالا ديگه به وضوح صداي هق هق روحم رو كه از توي قلبم به گوشم ميرسيد رو ميشنيدم

((همش تقصير اونه من روحم رو بيشتر لازم دارم

امشب بايد از دستش خلاص شم))
*************************************
موقع اذان مغرب رفت جلو مسجد و منتظر موند تا نماز تموم شه

يه نيرويي مانعش ميشد كه وارد مسجد شه

تا همون جلوي در رو هم به زور خودش رو كشونده بود

موقع اومدم حس ميكرد دو تا وزنه ي خيلي سنگين به پاهاش آويزونه

قدمهاش رو به زور بر ميداشت

هر لحظه حس ميكرد يه نيرويي داره منصرفش ميكنه

يه نيرويي مجبورش ميكرد برگرده خونه

و در نهايت هم موفق شد


ادامه دارد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۱ توسط hasibo
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک