
هر روزي كه مي گذشت احساس ميكرد بيشتر تحقير ميشه
غيبت ها و سر كار گذاشتنهاي اون موجود شيطاني واقعا عذابش ميدادولي براي خواب طوري بهش عادت كرده بود كه بدون اون خوابش نمي برد
يه روز صبح از خواب بيدار شد و از اتاق رفت بيرون-به به چه عجب ما شمارو ديديم چشممون روشن شد
معلوم هست تو چته؟ از صبح تا شب تو خودتياز راه مياي ميري تو اتاق و ما ديگه نميبينيمت
مشكلي پيش اومده؟ كمك نمي خواي؟با بي تفاوتي جواب داد:(( نه مامان من خوبم فقط خستم))
و رفت صورتشو بشورهبه حرفاي مامان فكر كرد
-واقعا؟؟؟ چم شده چقدر كسل و افسردم!!!شبها كه خوب مي خوابم پس چرا خستگيم بر طرف نميشه؟؟؟
توي آيينه به صورت خودش خيره شدولي خودشو نميشناخت
چهرش همون چهره بود ولي اثري از زندگي توش نميديدبيشتر دقت كرد تا يه گوشه اي از چهره اش بتونه خودش رو پيدا كنه
-آهان پيدات كردم رفيق اونجاييتوي عمق نگاهش يه لحظه حس كرد خودشو ميبينه
و گوشه اي از حس زندگي رو توي چشماش ديدولي با اينكه لبخند به لب داشت چشماش شاد نبود
*************************************خودمو احساس كردم كه از عمق نگاهم كه واضح ترين راه به قلبمه
دارم با تمام وجود كمك مي خوامانگار تو قلب خودم گير كرده بودم
يه كم كه بيشتر دقت كردم ديدم چهرم آروم آروم داره واسم آشناتر ميشهحالا توي آيينه خودمو ميشناختم
هنوزم چهرم واسم غريبه بود ولي چشمام رو شناختميه لحظه احساس كردم جسمم تسخير شده و روحم توش زندانيه
اما كي جسمم رو تسخير كرده بود؟؟؟آره كار خودشه
حالا ديگه به وضوح صداي هق هق روحم رو كه از توي قلبم به گوشم ميرسيد رو ميشنيدم((همش تقصير اونه من روحم رو بيشتر لازم دارم
امشب بايد از دستش خلاص شم))*************************************
موقع اذان مغرب رفت جلو مسجد و منتظر موند تا نماز تموم شه
يه نيرويي مانعش ميشد كه وارد مسجد شه
تا همون جلوي در رو هم به زور خودش رو كشونده بودموقع اومدم حس ميكرد دو تا وزنه ي خيلي سنگين به پاهاش آويزونه
قدمهاش رو به زور بر ميداشتهر لحظه حس ميكرد يه نيرويي داره منصرفش ميكنه
يه نيرويي مجبورش ميكرد برگرده خونهو در نهايت هم موفق شد
ادامه دارد...
ادامه مطلب