درویشی به دهی رسید.جمع کدخدایان را دید.
آنجا نشسته و گفت:درخواست مرا اجابت کنید وگرنه با این ده همان میکنم که با آن ده دیگر کردم.
ایشان بترسیدند و گفتند:مبادا ساحری باشد و اﺯ او خرابی به ده ما رسد.....
آنچه خواست بدادند.
بعد اﺯ آن پرسیدند که با آن ده دیگر چه کردی؟
گفت:آنجا سوالی کردم چیزی ندادند,به اینجا آمدم.
اگر شما نیز چیزی نمی دادید به دهی دیگر می رفتم...
برچسبها: درویش, ساحر, کدخدا, ده
ادامه مطلب